virastaran.net/a/26788

مسیر

نوشته‌چه

یکی از عادت‌های اتوبوسی من کتاب خواندن در مسیر هست. هم راه رو برام کوتاه می‌کنه و هم از وقتم استفاده می‌کنم. سال‌ها پیش همین عادت باعث شد با خانمی آشنا بشم که به این عادت من علاقمند بود، ولی می‌گفت چون تحصیلاتش ابتدایی و توی خوندن و نوشتن کُند هست، زیاد سمت کتاب خوندن نمی‌ره. یادم میاد اون روزها، بارها بهش گفتم که اگر علاقه داره، درس خوندن رو ادامه بده و به یکی از دوستام که در نهضت‌سوادآموزی کار می‌کرد معرفیش کردم. چند سالی گذشت و روزی که سوار اتوبوس شدم دوباره دیدمش. هیجان‌زده گفت که داره از کلاس درس برمی‌گرده و الان دبیرستانی شده و سال دیگه دیپلمش رو می‌گیره. اون‌قدر خوش‌حال شدم که انگار این موفقیت رو خودم به‌دست آوردم. اون روز کلی دربارۀ ادامۀ تحصیلش در دانشگاه صحبت کردیم و اینکه به چه رشته‌ای علاقه داره. امروز وقتی سوار اتوبوس شدم و دیدم که خانمی کنار پنجره نشسته و غرق در مطالعه هست، شناختمش و رفتم کنارش نشستم بهش گفتم خوش‌به‌حالتون که کتاب می‌خونید، من که توی کتاب خوندن خیلی کُندم و خسته میشم. با خنده برگشت سمتم و خلاصه که کلی با هم گپ زدیم وقتی دربارۀ دانشگاه پرسیدم گفت: «دیپلم که گرفتم خواستم کنکور بدم که بچه‌ها و دوروبری‌هام گفتن ولش کن بابا، دیگه دانشگاه بری که چی بشه؟ بی‌خیال؟ حوصله داری؟ و اون‌قدر گفتن و گفتن که منم پشیمون شدم.»
بهش گفتم بی‌خیال حرف بقیه، چرا کاری رو که این‌قدر دوست داشتی و براش زحمت کشیدی، کنار گذاشتی. مگه نمی‌گفتی آرزوت بوده بری دانشگاه و… .
یاد این شعر سیلور استاین افتادم:
به «نبايد»ها گوش بده
به «مبادا»ها گوش بده
«ممكن نيست» و «ابداً»ها را گوش كن
«به هيچ وجه» و «هرگز»ها را گوش كن
ولى بعد
به من گوش بده
هر چيزى ممكن است رخ دهد
هر چيزى می‌تواند پيش بياد.

فاطمه کیانی، فروردین۱۴۰۰
tasnim2.kian@gmail.com

مقالات پیشنهاد شده

1 دیدگاه. دیدگاه خود را ثبت کنید

  • فاطمه دهقان
    7فروردین 1400، 04:20

    خیلی به اعتماد‌به‌نفس آدما ضربه می‌زنه این نظرات و دخالت دیگران، ولی عجب همتی داشت این خانوم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پُر کردن این بخش الزامی هست
پُر کردن این بخش الزامی هست
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
کپی شد